مادرانه ها...
با مادر يك شهيد...

پنج شنبه 31 شهريورماه 1390 ؛ آغازين روز از گراميداشت هفته دفاع مقدس بود؛ همين هفته پيش. براي پاس داشت ياد و خاطره شهداء و تجليل از مقام شامخ شهداء؛ در سراسر كشور به منظور غباروبي و عطرافشاني مزار مطهر شهداء بر سر مزارشان حاضر شديم، با خيلي هاي ديگر كه نمي دانم هميشه مي آمدند به شهداء سر مي زدند يا بهانه هفته دفاع مقدس و حركت نمادين اين بهانه وادارشان كرده بود، بيايند و يادي از شهداء كنند.
راستش؛ من به بهانه نيامده بودم. من گاه گاهي، اگر شهداء بطلبند، از نزديك سلامشان مي كنم...
و حالا هم مثل خيلي ها آمده بودم...
طبق عادت هميشگي ام؛ وارد گلزار شهداء كه شدم، به احترامشان ايستادم، سلامي كردم و با قرائت حمد و سوره اي پيش رفتم. بين صف هاي قبور مطهر شهداء؛ آرام آرام قدم مي زدم و زير لب حمد و سوره و بعد سوره مباركه قدر را زمزمه مي كردم. به قبر شهيد صفرقلي خاتونيان رسيدم. مادر پيري كه كنار قبر نشسته بود، كمي مكث كردم و پيرزن، كاسه اي كه چند دانه پسته داخلش بود تعارفم كرد، دستش را رد نكردم. دانه اي از پسته هاي داخل كاسه را برداشتم و گفتم؛ "خدايش بيامرزد". اشك در چشمانش موج مي زد. كنارش نشستم، انگار دلش خيلي پر بود. تا من نشستم، بغضش تركيد و اشكش سرازير. انگار همين ديروز، پسرش شهيد شده باشد. شروع كرد از پسر شهيدش گفتن. كلي دلم شكست و من هم مثل مادر شهيد، اشك هايم سرازير شد و تازه فهميدم؛ براي مادرها؛ پرواز بچه هايشان هيچ وقت كهنه نمي شود! تازه فهميدم...
"مدير سرتيتر"
"سرتيتر" از ديار فراشبند فارس